امروز 1 نفر بهم گفت بچه کجایی؟ گفتم واسه چی؟ گفت:هیچی همینجوری میخوام بشناسمت. اَخم کردم وگفتم مگه تو شخصیت آدمها رو از رو محل زندیگیشون میشناسی؟ خندید و گفت:نه دیوونه،شخصیت آدمها از رو معرفتشون مشخص میشه.... جملش مثل 1 سیلی خورد تو گوشم،همکلاسیم بود... ناخودآگاه بهش گفتم: وااااای دوستت دارم مرسی. بازم خندید و گفت:تو هم خیلی دیوونه ای ها با معرفت..... یادم اومد که 1 بلاگ دارم که الآن تمام دوستام میگن چه بیمعرفت که 1 پست نمینویسه اومد بگم دوستتون دارم دوستان با معرفتم.... سلام به دوستان عزیزم میدونم که خیلی بی معرفت بودم و خبری ازم نبود تمام این مدت به فکرتون بودم و برای نبودنم دلیل دارم اما از این به بعد سعی میکنم که بازم بیام آپ کنم و بهتون سر بزنم چون دلم دلم واستون خیلی تنگ شده بود. دیدنش گناهه / شنیدنم حادثه موندنش نیازه / آرامشم خیاله رسیدنش دعامه / سیاستم نمازه پروازش ندامه / روایتم درازه آزادیش فریاده / نفسهام همه بهانه اشکهاش پر از کینه/ دلم که شکسته حسش گرمای آتیشه / دستامم همیشه سرده سرده فکرش خرابه/ دیونگیم ولی خطرناکه دوراهیه هر دومون بی راهه / آرزومون یه راه چاره درسته که بی سرو تهه / ولی حقیقته محضه صدای قلبت چه زمانی رساتر میشه؟ از ته قلبت حسش کن،دست چپتو بذار روی قلبت و بهش فکر کن، به لحظه هایی که با هم بودین،به چشمها، لبها،قدمها،صحبتها.... عشقه خود خود عشق،کم کم داره با روح و جسمت عجین میشه حالا ضربان قلبت تند وتندتر شد حس میکنی که قلبت داره با تمام قدرتش ضربه های محکمی به سینه ات میزنه ، میخواد اونو پاره کنه و بیاد بیرون.... بازم فکر میکنی.... وقتی به لحظه هایی که با هم بودین فکر میکنی تمام وجودت آتیش میگیره حالت برق گرفتگی داری! هر موقع که ازش جدایی و باهاش نیستی تمامی وجودت تمنای با اون بودن و دیدنش و میکنه! آشفته ای...تیکه ای از وجودت و حس میکنی که حالا نیست،میخوای تا همیشه تا ابد تا ته دنیا کنارش باشی.... هنگام دیدنش حالتی تو چشماته که با لبهات نمیتونی به زبونش بیاری فقط میخوای ببینیش و بهش خیره بشی... از مانع هایی که نمیزارن با هم باشین متنفری دوست داری همه ی دنیا خلاصه بشه تو عشقتون.... حالا دستهات سرد میشه داری فکر میکنی که دیگه واسه همیشه رفت و دیگه کنارت نیست! حالا تو بگو اگه تنهات بذاره چه حسی بهت دست میده؟ فقط برای یه لحظه فکرش و بکن و نظرت رو بگو؟ حسی نزدیک به جنون نفهمید چه گفتم چه بود دردم حتی 1 نفر اگر هم خواست نگذاشتند درد من ناله ای شد برای زجه درد من بهانه ای شد برای اشک درد من ترحمی شد برای دلسوزی نمیدانم چه بودم که حتی نبودم چه شد که افتادم بر سر زبانها حتی 1 نفر فریادم را نشنید میخواهم که باشم با چه زبانی بگویم که... دیگر سخت است بسی دشوار دیگر درد است بسی رنج آور من همانم که نیست شدم از جنس گلبرگ بودم و حال سخت تر از سنگم همانم که نا مردمی دیدم و سکوت کردم همانم که سکوتم را که شکستم کشته شدم همانم که به جرم آزادی زندانی شدم همانم که آرزویم لبخند است همانم که میخواهم باشم همانم که عشقم را در خود میکشم تا محکوم به بی عفتی نشوم من همان زن ایرانیم که روسری را مایع نجابت میدانم چادر را مایع حفاظت همان که زندگی را مرگی میدانم که عاری از هر لذتی ست همان که با وجود خستگی می ایستم و ثابت میکنم که هستم و تا همیشه جاودان میمانم در پشت پنجره ی زمان: و نظاره گر آن همه رفت و آمد از انبوه آهن و دود، اسکناسها بر روی زمین می غلطند و اسکناس جا به جا میکنند و صاحبانشان در جنب و جوش تا حسرت بیشتر اندوختن.... در پشت پنجره زمان: در همین آمد و شد هر روز زنی نمایان شد یکروز، به تکدی امده بود و دراز دست از شوهرش گفت که نیست، از طلب چکهایش فراریست در پشت پنجره زمان: چشمها در هجوم اشک و خون در هجوم گونه ها ،و چنگ در هجوم بر دل آخر این قصه نیست ،رویا یا تصویر نیست حقیقی است بسی تلخ و بسی زجر آور در پشت پنجره ی زمان : و نظاره گر بی خانمانی زنی زنی با کودکانش، کودکانی که تکدی مادرند زخمی عمیق از سادگی،و ره آورد این سادگی در اجتماع و باز اعتیاد و دروغگویی،زنی در کنار پدر و طفلی که بهانه ی مادر،که عفت او سرمایه کار او یا در آمدی از جهت مخارج اعتیاد در پشت پنجره ی زمان: و نظاره گر آن همه چشم خیره آن همه تمنای بی عفتی، آن همه حیزی آن همه زمزمه ی بیخیالی، آن همه چشم بدون اندیشه مردانگی آن همه پستی، خاری ، ننگی در پشت پنجره زمان : نظاره گر این همه بی عدالتی این همه نابرابری ،این همه بی غیرتی.... در پشت پنجره ی زمان: من زن ایرانیم در پشت پنجره زمان:باید افسوس خورد ...افسوس و صد افسوس بر مشتی انسان ما مشتی بیگانه ز عشق ، بیگانه ز جوانمردی.... از اول تاریخ همه ی انسانها به دنبال نیمه ی گمشده ی خودشون میگشتند بعضی ها پیداش میکردن اما اخرش به نیمه گمشده ی خود نمیرسیدن. بعضی های دیگه پیداش نمیکردن اما فکر میکردن که نیمه شون و پیدا کردن. حاتا سوال من اینه نیمه ی گمشده واقعا کیه؟ 18سالگی: سن من... سنی مبهم ، سن هویت در برابر بی هویتی ، سکوت در برابر فریاد درون، روشنایی امروز در برابر خاموشی فردا... سنی پر از درد و رنج همراه با ترس و اضطراب، ترس از بالغ شدن ،خطرها ، سرنوشت ،تاریکی ها ،بی معرفتی ها، رفاقتها..... سن بحران و نا به هنجاری ها.. . سنی که رویای دنیای کودکی ست ، کابوس دنیای جوانی و خاطره ای برای دنیای میانسالی و پیری ..........




| Design By : Mihantheme |


